صفحه مناسب براي چاپگر


رمز نفرت ایرانیان از خونریزی در عالم حافظ نهفته است



 حافظ که افتخار شعر فارسی است را هر کس از زاویه دید خود شناخته و در مورد آن سخن رانده است، سیدمحمد خاتمی نیز که انسی دیرین با دیوان حافظ دارد بارها از حافظ سخن گفته است که به مناسبت روز بزرگداشت حضرت حافظ دوگفتار از رئیس دولت اصلاحات در مورد این شاعر بزرگ پارسی را منتشر می‌کنیم. 

متن سخنرانی سیدمحمد خاتمی در مراسم بهره برداری از مجسمه یادبود حافظ و گوته در تاریخ 22آذر 1379 بدین شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

سخن گفتن برای حافظ و گوته تنها تکریم دو متفکر هنرمند نیست . سخن گفتن از همدلى و هم زبانى در دو عصر و دو سرزمین متفاوت است . همنشینى و هم سخنى گوته و حافظ تصویر زیبا و هنرمندانه گفت و گو میان دو شاعرمتفکر در شرق و غرب عالم است .

شعر عرصه گفت و گوست ، اما آنچه درمیانه این گفت و گو دریافت مى شود، نیز شایسته توجه فراوان است . شاعران خانه مشترک و زبان مشترک دارند و به همین ; واسطه بهتر مى توانند گوهرحقیقت را از ورای حرف و گفت و صوت دریابند. حافظ زبان ناپیدایى های اندیشه و فهم و تاریخى ملت ماست ، چرا که لسان الغیب است و آنچه را از جهان پر راز و رمز وجود فهمیده است ، به زبانى فرازمانى و فرامکانى در آورده است و به گفته گوته : فقط کسى که حافظ رادوست دارد و مى شناسد، مى داند که کالدرون ( اسپانیایى ) چگونه نغمه خوانى کرده است . هم زبانى و هم سخنى شاعران و متفکران بیانگر حقیقت مشترک وجوداست .

ما، اگرچه ناهمزبانیم ، اما حقیقت، ما همزبانى ست . همزبانى در شعرتجلى مى یابد، ولى در شعر متوقف نمى شود و عرصه اندیشه ، رفتار و عمل اجتماعى را مى پیماید. از این منظر هم زبانى حافظ و گوته در محدوده دوشاعر باقى نمى ماند، حوزه فرهنگ ، جامعه ، سیاست و تاریخ را در مى نوردد وامروز هم ، عهد و عزمى نو را در گفت و گو، همرایى و همراهى برای ما یادآورمى شود.

اجازه دهید با غزلى از حافظ این ضرورت را یادآور شوم و سخن رابه پایان برسانم .

بیا تا گل برافشانیم و مى در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحى نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقى به هم سازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانى را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
یکى از عقل مى لافد، یکى طامات مى بافد
بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم

امیدوارم این اهتمام نو به حافظ و گوته سرآغاز همکاری های فرهنگى وعلمى گسترده میان متفکران و مردم آلمان و ایران باشد. از تمامى مسوولان ، میهمانان و حضار محترم صمیمانه متشکرم.

سخنرانی در مراسم بین‏المللی یادروز حافظ

اما سخنرانی دیگر خاتمی در مورد حافظ شباهت عجیبی به روزگار ما دارد 19مهر سال 1383 در شیراز ارائه شده است:

روشن از پرتو رویت نظری نیست كه نیست
منّت خاك درت بر بصری نیست كه نیست
ناظر روی تو صاحب نظرانند، آری
سرّ گیسوی تو در هیچ سری نیست كه نیست
اشك غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از كرده خود پرده دری نیست كه نیست
تا بدامن ننشیند زنسیمش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست كه نیست
تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست كه نیست
من ازین طالع شوریده برنجم ورنی
بهره‏مند از سر كویت دگری نیست كه نیست
از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق اكنون شكری نیست كه نیست
مصلحت نیست كه از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست كه نیست
شیر در بادیه عشق تو روباه شود
آه از این راه كه در وی خطری نیست كه نیست
آب چشمم كه برو منّت خاك در تست
زیر صد منّت او خاك دری نیست كه نیست
از وجودم قدری نام و نشان هست كه هست
ورنه از ضعف در آنجا اثری نیست كه نیست
غیر از این نكته كه حافظ زتو ناخشنودست
در سراپای وجودت هنری نیست كه نیست

«حافظ»، لقب یكی از بزرگ‏ترین شاعران جهان، مطابق آنچه ارباب تراجم و تذكره نویسان ذكر كرده‏اند، ناشی از آن بود كه خواجه شمس الدین محمد، حافظ قرآن مجید بود و آن كتاب عزیز را با چهارده روایت از حفظ می‏خواند:

عشقت رسد به فریاد، گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخوانی، با چارده روایت

ولی كم نبودند - و امروز نیز نیستند - كسانی كه حافظ قرآن مجید بودند؛ تنها از حفظ خواندن كتاب كریم، گرچه فی‏نفسه فعل بافضیلتی است، اما برای حافظشدن كفایت نمی‏كند. حافظ خود توجه ما را به این نكته مهم جلب می‏كند:

زحافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد

لطائف حكما با كتاب قرآنی آن «لطائف حكما» یا «لطائف حكمی» كه حافظ مدعی جمع بین آنها و قرآن است چیست؟ در اینجا به اختصار می‏توان توضیح داد كه دقت در این بحث، به چه دلیل، یكی از مسئولیتهای بزرگ فكری، هنری، فرهنگی و سیاسی امروز ماست و چرا حافظ، امروز می‏تواند ما را در رویكردی انسانی به مسائل اصلی اجتماعی و سیاسی یاری كند.
همه حافظان و مفسران قرآن، همیشه فهم درستی از آن نداشته‏اند. منظور از «فهم درست»، تنها فهمی نیست كه از لحاظ نظری، دارای منطقی استوار و خالی از تناقض باشد، بلكه بیش از آن، فهمی را باید «درست» خواند كه در سطح تنظیم روابط اجتماعی و سیاسی، موجب پیدایش مناسباتی شود كه نهایتا زندگی مردم را سامان دهد، عدالت و آزادی و نشاط به ارمغان آورد و از اندوه و پریشانی و اغتشاش بكاهد.

بنابر این سؤال ما وجه و عمقی دیگر پیدا می‏كند: آیا می‏توان فهم حافظ از قرآن را به معنایی كه توضیح دادیم، «فهمی درست» خواند. جواب به این سؤال آسان نیست، مخصوصا دشواری راه وقتی بیشتر درك می‏شود كه به موانع و مشكلات راهی كه باید برای كسب پاسخ پیمود، توجه دقیق‏تری بكنیم.

جستجو و تحقیق در باب مسائل اجتماعی در لابلای متون ادبی و فلسفی، كار بسیار خطیری است. مهم‏ترین خطری كه ما را تهدید می‏كند، تلقی انتزاعی از مفاهیم سیاسی و اجتماعی و تطبیق این مفاهیم انتزاعی با شعر و حكمت و هنر قدیمی است؛ گاهی این كار موجب پیدایش مباحثی می‏شود كه تنها از باب لطائف و طرائف می‏شود به آنها نگریست؛ مثلا اگر كسی از شعر حافظ كه توصیه به عدل می‏كند، تفسیر سوسیالیستی بكند، معلوم می‏شود كه نه از شعر حافظ چیزی می‏فهمد و نه از ماجرای سوسیالیسم در جامعه‏شناسی سیاسی و اقتصاد و فلسفه سیاسی، دانش عمیقی دارد.

پس منظور ما از این جمله كه می‏گوییم «حافظ امروز می‏تواند ما را در رویكردی انسانی به مسائل اصلی اجتماعی و سیاسی یاری كند» چیست.

بدیهی است از تعابیر مردم‏دوستانه قدمای ما نمی‏توان آنها را طرفدار دموكراسی دانست و آزادی صوفیانه را نمی‏توان تعلق خاطر ایشان به لیبرالیسم دانست. اما از طرف دیگر، مسائلی در زندگی اجتماعی امروز ما وجود دارد كه از حیث صورت و معنی با آنچه در زمان حافظ بوده است، تفاوتی ندارد و امداد و هدایتی كه امروز می‏توان از حافظ انتظار داشت، طبعا در حوزه همین مسائل خواهد بود.

مسائل مشترك دیروز و امروز جامعه ما لاجرم ناشی از وحدت بعضی از نهادهای اصلی زندگی اجتماعی ماست و از میان آن نهادهای اصلی مشترك، طبع دینی زندگی اجتماعی ما بیش از سایرین حائز اهمیت است.

جامعه دینی، جامعه‏ای نیست كه حقایق دینی بی هیچ نقص و عیبی، به نحو تام و تمام در ضمن مناسبات اجتماعی، متحقق و متجسم شده باشد. فرض چنین امری، خالی از تناقض نیست، زیرا جامعه انسانی، جامعه‏ای است فراهم‏آمده از همه خصوصیات بشری و از جمله خصوصیات بشری، ضعفها و نقصها و محدودیتهای وجود بشری است. فرض جامعه‏ای كه حقایق دینی در ضمن مناسبات واقعی زندگی به نحو كامل تجسد و تعین پیدا كند، فرضی است كه مستلزم وجود فرشته به جای آدمی است. فرشتگان، گناه و عصیان را نمی‏شناسند اما جامعه انسانی فراهم آمده از انسانهای ضعیف و محدود است و این محدودیت از جمله شامل فكر و فهم ایشان نیز می‏شود.

تلقی از انسان به عنوان موجودی كه كامل نیست ولی طالب كمال است بذاته غیر از تلقی انسان به عنوان موجودی بی‏نقص و بی‏عیب و كامل است. اگر كسی از پذیرش این حقیقت آشكار تن بزند، همه راه حلهایی كه برای حل مشكلات اجتماعی پیشنهاد می‏كند نه تنها هیچ مشكلی را مرتفع نمی‏كند، بلكه موجب پیدایش مشكلاتی می‏شود كه یكی از آنها نفاق و ریا و تزویر است.

كسی كه ریا كار است و خود را عین حق و عدل قلمداد می‏كند، در حقیقت مدعی تملك تمام فضائلی است كه فاقد آن است، اما می‏كوشد تا از همین فقدان، با تزویر و نفاق، فضیلتی جعل كند تا بتواند از مزایای آن فضیلت به منافع مادی و امتیازهای اجتماعی نائل شود. بی دلیل نیست كه بزرگ‏ترین گروهی كه حافظ هیچ فرصتی را برای افشای بطلان فعل و نظر ایشان از دست نمی‏دهد، منافقان و مزوران و اهل روی و ریا هستند. اما فاصله گرفتن از ریاكاران ممكن است با اندكی كج فهمی به معنی تفاخر به فسق و فجور باشد، خطایی كه به هیچ وجه از خطای اول كوچك‏تر نیست؛ حافظ درست در اینجاست كه به كمك ما می‏آید:

دلا، دلالت خیرت كنم به راه نجات
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

اگر كسی حافظ ما را نشناسد و از او بشنود كه می‏گوید:

حافظ به خود نپوشید این خرقه می‏آلود
ای شیخ پاك دامن، معذور دار ما را
ممكن است طنز زیبای او را در نیابد یا او را شخص بی مبالاتی فرض كند كه از طعنه و تسخر به متدینین هیچ ابایی ندارد؛ ولی توجه به واقعیتهای زندگی حافظ، ما را در درك كلام او مخصوصا در حوزه بحث ما كمك بسیاری می‏كند.

محمد گلندام، كسی كه دیوان حافظ را جمع كرده است و بر آن مقدمه نوشته و با او معاصر است، او را شخصی معرفی می‏كند كه در كتب شرعی و تفاسیر قرآن متتبع و محقق بوده است. گلندام، «او را چندین بار در مجلس درس قوام الدین ابو البقا عبدالله بن محمود بن حسن اصفهانی شیرازی مشهور به ابن الفقیه نجم، عالم معروف به قراآت سبع و فقیه بزرگ عهد خود دیده و غزلهای سحّارش را در همان محفل علم و ادب شنیده بود».

باید بتوانیم تصور كنیم كه حافظ در مجلس درس فقه و قرائت قرآن می‏خوانده است:


می‏خور كه شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیك بنگری، همه تزویر می‏كنند

بسیار ساده لوحانه خواهد بود اگر فكر كنیم حافظ مخاطب خود را آن هم در حلقه درس فقه و قرآن به میگساری دعوت می‏كرده است؛ اگر این نیست - كه مطابق تمام قرائن و شواهد و اشعار دیگری از خود او مثل اینكه می‏گوید:

صبح خیزی و سلامت‏طلبی، چون حافظ
هرچه كردم، همه از دولت قرآن كردم
نمی‏تواند چنین باشد - پس حقیقتا او چه می‏خواسته بگوید و ما چگونه می‏توانیم از صراحت لفظ او به معنی پوشیده در پس پشت شعر او عطف عنان كنیم؟

گشودن این بحث، طبعا ممكن نیست، اما توجه به یكی از مهم‏ترین نكات برای تكمیل بحث ما غیر قابل اجتناب است:

جامعه ایران از دیرباز، حتی قبل از اسلام جامعه‏ای بوده است دینی؛ یعنی دین، هم ملاك فضیلت بوده است و هم معیار عمل صالح؛ این خصوصیت تا امروز نیز وجود دارد و وجود همین خصوصیت واحد است كه مجوز استمداد از فكر و شعر حافظ را برای بهتر كردن زندگی اجتماعی ما صادر می‏كند.

جامعه دینی را خطرهایی چند تهدید می‏كند. یكی از بزرگ‏ترین تهدیدها، ترویج زهدفروشی و ریاكاری و تزویر است. زیرا وقتی امكانات و امتیازات سیاسی و اجتماعی به حسب دینداری و شریعت مداری تقسیم می‏شود، كسانی كه فاقد حقیقت دین و طالب امتیازات دنیا هستند راه را در دین فروشی و تظاهر به احكام دینی می‏بینند. این خطر باعث تضعیف دین و تقویت تزویر و ریا می‏شود؛ در این صورت، كسی كه حافظ قرآن است و شاگرد فقه می‏سراید:
منم كه گوشه میخانه، خانقاه من است
دعای پیر مغان، ورد صبحگاه من است
البته این زبان و این تعابیر اختصاصی به حافظ ندارد، اما بی‏شك او بود كه آنها را در غزل خود «چون نگین در مقام خود» بنشاند و غزل فارسی را به مرتبه‏ای رساند كه نه تنها عبور از آن به نظر محال می‏رسد، بلكه نزدیك شدن به آستانه كلام قدسی و تقرب به درگاه «شعرِ ترِ شیرینِ» او برای دیگران به مثابه «جنباندن حلقه اقبال ناممكن» است؛
خیالِ چنبرِ زلفش فریبت می‏دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممكن نجنبانی
توجه به این بحث شاید نكته دیگری هم در امر معرفت طبقات و اصناف متفكران و عالمان و شاعران اسلامی و ایرانی به ما بیاموزد.
معمولا در كتابهای تاریخی، ادبی، كلامی و فلسفی از اختلافات حل‏ناشدنی میان فقیهان، صوفیان، فیلسوفان، متكلمان و محدثان بحث می‏شود؛ معلوم است كه اختلافات بین ایشان واقعی است و نمی‏توان آن را انكار كرد؛ اما از طرف دیگر، بسیاری از فقیهان نامدار را می‏شناسیم كه معلم عرفان بوده‏اند و بسیاری از محدثان معروف وجود دارند كه اهل فلسفه و كلام و عرفان بوده‏اند.
شرح ملاصدرا بر اصول كافی و كتب حدیث فیض كاشانی و تفسیر قرآن ابن‏عربی و زبان و فكر دینی رئیس فیلسوفان اسلامی یعنی ابن سینا و استشهادات قرآنی سهروردی همه از مصادیق این امر هستند. با كمال تأسف فرصت آن نیست كه در اینجا به وجوه مغفول این بحث توجه بیشتری بكنیم و توضیح دهیم كه به چه دلیل این بزرگان، مرزهای فلسفه و كلام و تفسیر و عرفان را، نه تنها مرزهای غیرقابل‏عبوری تلقی نكرده‏اند بلكه بسیاری از ایشان از وحدت میان قرآن و برهان و عرفان بحث كرده‏اند؛ شاید تنها بتوان به این نكته توجه كرد كه آن «دلایل» هرچه بوده بی‏شك «زبان شعر» در این میان، تأثیر كم‏نظیر داشته است.
این تأثیر تا زمان ما نیز ادامه دارد؛ فقیه و مجتهد بزرگ زمان ما، حضرت امام(ره)، هم مدرس بزرگ فلسفه بود و هم استاد بی‏نظیر عرفان؛ اما «زبان وحدت بخش شعر» و تعلق خاطر ایشان به این زبان و مخصوصا به بزرگان شعر فارسی، باعث سرودن غزلهایی می‏شود كه از حیث صورت و معنی، نشان‏دهنده تداوم زبان و فكر عرفانی شعر فارسی است؛ و طرفه اینكه مردم ما، بی‏آنكه الزاما همگی با درس و بحث، اصطلاحات و تعابیر عارفانه را آموخته باشند، مطابق آنچه شاید بتوان آن را «اشرافیت معنوی موروثی زبان فارسی» نامید، عمیقا قادر به دریافت «حال و هوای» چنین اشعاری هستند.

حافظ، حافظه قومی ما نیز هست؛ بی شك شناخت او، شناخت وجوه پوشیده وجود ایرانیان است؛ اگر تا همین امروز سلفی گری و ظاهر پرستی كسانی مثل ابن‏تیمیه در ایران چه در میان شیعیان و چه در میان اهل سنت هیچ‏گاه رونق نگرفت، باید دلیل آن را در دولت بی زوال زبان شاعران بزرگ ما و از جمله در زبان حافظ دانست.

اهمیت بی‏نظیر بحث در زبان شعر حافظ و ادب فارسی، از حیث موقعیت سیاسی امروز جهان اسلام از تأمل در این نكته بر ما روشن می‏شود.

اگر حافظ «آسایش دو گیتی» را تفسیر این دو حرف می‏داند كه «با دوستان مروت» و «با دشمنان مدارا» این توصیه ناشی از فهم اوست نسبت به نظری كه در باب انسان و محدودیتهای وجود او دارد. جامعه آرمانی حافظ، خراب آبادی است كه در آن «نقش خود پرستیدن» و تحقیر دیگران «نقش خرابی دارد». این خرابات آبادترین جای زمین است؛ جایی كه با دشمنان مدارا می‏كنند و با دوستان مروت؛ و طبعا در چنین جایی، نه از جنگ خبری است و نه از ظلم.

در مقابل، نظریات كسانی چون ابن تیمیه وجود دارد كه از بیخ و بن با چنین اموری نا آشنا هستند و میان نگاه آنان به اسلام و مسلمانی با آنچه شاعران و عارفان ما می‏گویند حقیقتا تفاوت از زمین تا آسمان است. مقابله این دو نظر، كار را برای سنجش و مقایسه میان این دو گروه، آسان می‏كند. این مقایسه تنها در سطح مسائل اجتماعی و ارتباط مسلمانان با سایر اقوام و رفتار مسلمانان با یكدیگر، باقی نمی‏ماند و به طبقات عمیق‏تر فكر كلامی و فلسفی نیز تسری می‏یابد. تا این لایه‏های زیرین فلسفی و كلامی كه در حقیقت شالوده‏های فكری جریانهای اجتماعی و سیاسی عالم اسلام است به خوبی از یكدیگر بازشناخته نشود، مسائل عالم اسلام به طور عمیق و همه‏جانبه از نگاه محققان سیاسی و اجتماعی پوشیده خواهد ماند.

نكته بسایر مهم این است كه رهبران فكری جریان سلفیه، در رأس شعارهای خود خواستار رجوع مسلمانان به «توحید» بوده‏اند و سرمنشأ همه نابسامانیهای مسلمانان را دور شدن ایشان از «توحید» می‏دانسته‏اند و بسیاری از اهل اسلام را رافضی و منحرف و سنگ و چوب پرست می‏نامیدند. از عجایب تاریخ این است كه دیری نگذشت تا همه مسلمانان توانستند با چشم سر ببینند كه دعوت كنندگان به «توحید خالص» وقتی به قدرت رسیدند، از تشكیل سپاه واحد با استعمارگران ابا نداشتند.

كیست كه نداند اگر تا دیروز پرداختن به این گونه مسائل تفنن ادبی یا تجمل فلسفی محسوب می‏شد، امروز از نان شب برای زندگی مادی و معنوی ما مسلمانان و از آن میان، ما ایرانیان حیاتی‏تر است.

اگر بسیاری از اختلافات در میان مشارب و مذاهب عالم اسلام امروز برای ما صوری، لفظی و بی‏اهمیت جلوه می‏كند، اختلاف میان فهم كسانی مثل حافظ از یك طرف و ظاهربینان از طرف دیگر، به مثابه دو علامت و نشانه برای دو نوع فهم كاملا مختلف نسبت به اسلام و قرآن و سنت و تاریخ، مسئله‏ای بسیار حیاتی، جدی و سرنوشت‏ساز است.

اگر كسانی امروز می‏خواهند رمز نفرت ایرانیان از خونریزی را بفهمند، باید بتوانند با عالم حافظ آشنا شوند. حافظ، در حافظه ما معنایی از قرآن را حفظ كرده است كه امروز می‏تواند ما و جهان را نجات دهد. آنچه او جمع میان «لطائف حكمی» با «كتاب قرآنی» می‏نامد در حقیقت تفسیری عارفانه از خود قرآن است؛ تفسیری كه موجب پیدایش لطائف حكمی در میان حكیمان و عارفان ما شده است و در اینجاست كه معنی كلمه «حافظ» یعنی حافظ قرآن، عمق و ظرافت خاصی می‏یابد؛ او در حقیقت علاوه بر حفظ كلمات قرآن در حافظه خود، حافظ فهمی از قرآن است كه می‏تواند امروز و فردای ما را نجات بخشد؛ برای فهم آن معنی باید بتوانیم به صدای او گوش فرا دهیم و آشنایان این راه به خوبی با مشكلات و خطرات آن آشنا هستند؛

قطع این مرحله بی همرهی خضر مكن
ظلمات است، بترس از خطر گمراهی

اگر ما در اینجا فرصت بحث درباره شرایط شنیدن صدای شاعر را نداریم، اما شاید بتوانیم عملا وقت خود را با ابیاتی از آن «كلمات آتش افروز» خوش كنیم؛

منم كه شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم كه دیده نیالوده‏ام به بد دیدن
وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم
كه در طریقت ما كافری است رنجیدن
به پیر میكده گفتم كه چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟
بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می‏پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سرزلف تو واثقم، ورنه
كشش چو نبود از آنسو، چه سود كوشیدن
عنان به میكده خواهیم تافت زین مجلس
كه وعظ بی‏عملان واجبست نشنیدن
زخط یار بیاموز مهر با رخ خوب
كه گرد عارض خوبان خوشست گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می‏حافظ
كه دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

آنچه گفتیم تنها یكی از وجوه زبان رنگین حافظ و توجیه یكی از دلایل كاربرد تعابیر رایج در شعر اوست. اگر كسی از این سخنان چنین استنباط كند كه در این كلمات سعی در عمده كردن وجه اجتماعی شعر حافظ و غفلت یا بدتر از آن انكار سایر وجوه شعر اوست، بی شك استنباط درستی نكرده است.

اجازه دهید پایان كلام همچون آغاز آن استشهاد به چند بیت از خود او باشد:

ماجرای عشق ایرانیان و فارسی زبانان به حافظ، شبیه ماجرای حافظ است با معشوق خود:

مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
خیر مقدم، چه خبر؟ دوست كجا؟ راه كدام؟
یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
كه ازو خصم به دام آمد و معشوقه بكام
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
آنچه آغاز ندارد، نپذیرد انجام

از لطف همه شما متشكرم، از دست اندركاران امر سپاسگزارم و همه شما را به خدای بزرگ و منان می‏سپارم.